گیشا؛ عشق، شور و حرارت!

گیشا؛ زنان شاخص ژاپنی
گیشا

 

 

در جهانی شناور که همه چیز در گذر است،
عشق با این یقین که تغییرناپذیر است،
هرگز دگرگون نمی‌شود.


— ترانه‌ی گیشا 

 

 


عشق و مرگ

 


عشق، واحد پول آن دنیای شگفت‌انگیزی بود که گیشا در آن می‌زیست و فعالیت می‌کرد؛ اما عاشق شدن برای یک گیشا فاجعه‌ای تمام‌عیار به‌شمار می‌آمد. در گذشته، دست‌کم، حرفه‌ی گیشا از میل و خواهش نیرو می‌گرفت. درست همان‌گونه که امروزه ستارگان راک‌اند‌رول بدن خویش را به نمایش می‌گذارند، گروه‌های هوادار برای خدمت به آنان صف می‌کشند و بازیگران زن لباس‌هایی آشکارتر برای مراسم اسکار بر تن می‌کنند، صنعت سرگرمی گیشا نیز چنین بود. اما این بازی خطرناکی بود: معاشقه با مردان، در آغوش گرفتن آنان، برانگیختن میلشان بدان‌سان که دوباره فراخوانده شوند. با این‌همه — هرچند رابطه صمیمی می‌نمود — هرگز نباید عقل از کف می‌رفت، چه رسد به دل. همین لبه‌ی خطر بود که به بازی هیجان می‌بخشید.


عشق‌بازی چیزی بود و واقعاً عاشق شدن چیزی دیگر؛ و در دنیای پرشور گیشا همواره خطری شناخته‌شده به‌شمار می‌رفت. معمولاً گیشا دل به جوانی خوش‌سیما و تهی‌دست می‌باخت که حتی مشتری هم نبود. اگر دل به مشتری متأهل می‌داد، فاجعه به‌همان اندازه سهمگین می‌بود. هنگامی که میل بر زوج چیره می‌شد و دیگر تاب تحمل محدودیت‌های تحمیل‌شده از سوی جامعه را در دیدارهای خویش نداشتند، محکوم به نابودی بودند. برخلاف روابط عاشقانه‌ی غرب، ازدواج هرگز راه‌حل درستی نبود.
اغلب تنها راه، مرگ بود. در واقع مردن با هم چنان عاشقانه می‌نمود که بسیاری از زوج‌ها، همچون رومئو و ژولیت، آرزو داشتند عشق خود را بدین‌سان بیان کنند. نمایشنامه‌نویس بزرگ، چیکاماتسو مونزامون (۱۶۵۳–۱۷۲۴) که اغلب شکسپیر ژاپن خوانده می‌شود، ژانر کاملی از نمایشنامه‌های کابوکی درباره‌ی خودکشی دوگانه پدید آورد که مشهورترین آن‌ها «خودکشی‌های عشقی در سونزاکی» است؛ اثری الهام‌گرفته از واقعه‌ای حقیقی در سال ۱۷۰۳.


نسخه‌ی صحنه‌ای داستان چنین است: اوهاتسو، زن اجباری نوزده‌ساله، دل به توکوبی می‌بازد؛ منشی خوش‌سیمای بیست‌وپنج‌ساله‌ای که بسی تهی‌دست‌تر از آن است که بتواند او را از بند رهایی بخشد. عمویش او را با یکی از خویشاوندان ثروتمند خویش نامزد کرده، اما توکوبی اعلام می‌کند که توان برآوردن این خواسته را ندارد. از این‌رو ناگزیر است مهریه‌ای را که پیش‌تر پرداخته شده بازگرداند. لیکن او این پول را به کوهیجیِ شریر — تاجر نفتی که او را دوست خود می‌پندارد — قرض داده است. هنگامی که توکوبی بازپس‌گیری پول را می‌خواهد، کوهیجی یکسره منکر وام می‌شود. سپس کوهیجی به فاحشه‌خانه می‌رود تا اوهاتسو را از بند برهاند. توکوبی که زیر ایوان پنهان است، صدای اوهاتسو را می‌شنود. در این جهان، عاشقان تباه شده‌اند. تنها راه، خودکشی است.


نمایشنامه‌های چیکاماتسو چنان کامیاب بودند که الهام‌بخش خودکشی‌های عاشقانه شدند. در سال ۱۷۲۲ چنان همه‌گیری‌ای رخ داد که حکومت نمایش‌های مربوط به خودکشی دوگانه را ممنوع کرد و تدابیر سخت‌گیرانه‌ای علیه این‌گونه خودکشی‌ها اتخاذ نمود. مجرمان را — خواه مرده خواه زنده — سه روز به معرض تماشا گذاشت و بازماندگان را به انجام کارهای نجس محکوم کرد؛ شرم‌آورترین مجازاتی که تصورپذیر بود.
با این‌همه، تا به امروز خودکشی عاشقانه پدیده‌ای شناخته‌شده در ژاپن است. هر سال برخی از زوج‌های جوان که به‌سبب فشار والدین از ازدواج بازداشته شده‌اند، این راه را برای با هم بودن برمی‌گزینند. این امر در چشم ژاپنی‌ها، به‌دور از ترسناک بودن، عمیقاً رمانتیک می‌نماید.

 

 

 

رقص گیشا
رقص گیشا در مهمانی

 

 

مشهورترین خودکشی عاشقانه دوران معاصر، خودکشی رمان‌نویس اوسامو دازای (۱۹۰۹–۱۹۴۸) بود؛ شخصیتی فین‌دو‌سیکل (فرجام قرن) که نه در پایان یک سده، بلکه در پایان یک دوران زیست؛ دورانی که ژاپن ناگزیر به‌سوی جنگی آخرالزمانی می‌لغزید. نویسنده‌ی رمان‌هایی شدیداً پرشور و گاه طعنه‌آمیز که داستان نفس‌های واپسین اشرافِ در حال فروپاشی ژاپن را به تصویر می‌کشید، مردی جذاب، میگسار و شیطان‌صفت بود که وسواس مرگ زیبا را در سر می‌پروراند.


هنگامی که هنوز دانشجو بود، با گیشایی به نام هاتسویو اویاما آشنا شد، او را همراه خود کرد و به توکیو برد؛ جایی که قرار بود در دانشگاه امپراتوری ادبیات فرانسه بخواند. اما مادربزرگش — وارث سخت‌گیر خانواده‌ی ثروتمند و بسیار محافظه‌کار شمالی‌شان — به‌شدت با هرگونه پیوند با گیشا مخالف بود. از این‌رو او را از ارث محروم ساخت.
دازای با زن دیگری که در یکی از ولگردی‌های میگسارانه یافته بود، پیمان خودکشی بست. سال ۱۹۳۰ بود و او بیست‌ویک‌ساله. به ساحلی در کاماکورا، درست بیرون توکیو، رفتند و خود را به دریا افکندند. از بخت و اقبال، دختر غرق شد اما دازای جان به‌در برد. برادرش ناگزیر شد برای فرو نشاندن ماجرا به توکیو برود.


بعدها کوشید با هاتسویو، معشوقه‌ی گیشای خویش، خودکشی کند؛ پس از آنکه هاتسویو در زمانی که او در بیمارستان به‌سر می‌برد و می‌کوشید بر اعتیاد به داروهای مسکن چیره شود، با یکی از دوستانش رابطه‌ی نامشروع برقرار کرده بود. هرچند خود روابط بی‌وقفه‌ای داشت، تصور رابطه‌ی عاشقانه‌ی همسر یا معشوقه‌اش چیزی فراتر از تاب‌آوردنش بود. آن دو به تفرجگاهی با چشمه‌ی آب‌گرم در کوهستان رفتند و با هم مقدار زیادی باربیتورات خوردند. این‌بار هر دو زنده ماندند و دازای به نوشتن رمان‌های پیاپی ادامه داد.
پس از جنگ، او به‌عنوان بزرگ‌ترین رمان‌نویس ژاپن ستایش شد و جوایز ادبی متعددی دریافت کرد. سبک زندگی منحوسش همچنان ادامه یافت. همسر و فرزندی داشت و معشوقه و فرزندی دیگر؛ و بر رمانی به نام «خداحافظ» کار می‌کرد؛ داستانی طنزآمیز درباره‌ی مردی که خود را از شر زنان ناخواسته می‌رهاند. همچنین رابطه‌ی تازه‌ای با زنی به نام تومی یامازاکی آغاز کرده بود. در سیزدهم ژوئن ۱۹۴۸، این جفت با هم در مخزن تاماگاوا غرق شدند. پایانی درخور بود؛ مرگی که او دیرزمانی در پی‌اش بود. تنها چند روز به چهلمین سالروز تولدش مانده بود.

 

 

 

اوسامو دازای- روشنایی سیاه
اوسامو دازای: روشنایی سیاه

 

 

 


از عشق و بوسه

 


واژه‌های گوناگونی برای عشق در زبان ژاپنی هست که هیچ‌یک دقیقاً هم‌معنای کلمه‌ی انگلیسی آن نیست — هرچند باید به‌یاد داشت که آنچه انگلیسی‌زبانان امروز از «عشق» مراد می‌کنند، احتمالاً هیچ شباهتی به تصور یونانیان باستان، رومیان یا تروبادورهای قرون وسطی ندارد. عشق اختراعی است که از نظر فرهنگی مشروط است. مفاهیم عشق از جایی به جایی، از دوره‌ای به دوره‌ای و از فرهنگی به فرهنگی دیگر دگرگون می‌شود.
برخلاف شوالیه‌های جوانمرد قرون وسطای اروپا که خود را وقف زنان دست‌نیافتنی می‌کردند، از عذاب شور و اشتیاق ناگفته رنج می‌بردند و زنانی را می‌جستند که آنان را الهه می‌دیدند، می‌پرستیدند و پایه‌ها می‌بستند، مردان ژاپنی دل به زنان واقعی می‌باختند، نه بت‌های بی‌خون. رابطه‌ی جنسی بدون عشق ممکن بود — در واقع مطمئن‌ترین راه بود. اما هیچ‌کس هرگز امکان عشق بدون رابطه‌ی جنسی را در نظر نمی‌گرفت. نزدیک‌ترین چیزی که آنان به مفهوم اروپایی عشق درباری رسیدند، احتمالاً عشق آرمانی سامورایی‌ها به پسران زیبا بود. به‌گفته‌ی «هاگاکوره»، رساله‌ی قرن هجدهم درباره‌ی اخلاق سامورایی، این شکلی از عشق بود که وقتی ناگفته می‌ماند، خالص‌ترین نوع عشق به‌شمار می‌آمد.


عشق هرگز به ازدواج نمی‌انجامید — بدین معنا که فرهنگی از خواستگاری، قرار ملاقات و سرانجام به زانو درآمدن در شبی مهتابی و لغزاندن حلقه با خجالت بر انگشت وجود نداشت. از این‌رو بازدیدکننده‌ای در سال ۱۹۱۵ می‌توانست بنویسد: «البته واقعیت این است که کوپید روزگار بسیار بدی در این سرزمین دارد. برای او سرزمینی ناشناخته است. نگاه‌های نرم و چشم‌های آرام، روزهای زیبای بهاری و شب‌های مهتابی پاییزی، پرسه‌زنی در کوچه‌های روستا و کنار دریا، فشردن دست‌ها، آه کشیدن، اعتمادهای شیرین و همه‌ی وزیران دیگر عشق، اینجا جایی ندارند.»


در واقع تا آن زمان روشنفکران ژاپنی همه چیز را درباره‌ی مفهوم غربی عشق می‌دانستند. آن را «رابو» می‌نامیدند؛ آوایی‌سازی ژاپنی کلمه‌ی انگلیسی، تا عواطف نجیب عشق افلاطونی را از اشتیاق جسمانیِ پست متمایز سازند. این احساس درخشندگی بیشتری داشت، زیرا احساس خارجیِ غریب و شگفتی بود که با واژه‌ای بیگانه منتقل می‌شد. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، رمان‌های ژاپنیِ غمگین بسیاری برای ستایش رابو نوشته شد.
کافو ناگای، رمان‌نویسی که همه‌ی عمرش را در میان گیشاها، روسپی‌ها و دختران بار گذراند و با خالکوبی نام گیشا بر بدنش به گور رفت، نوشت که متعالی‌ترین لحظه‌ی زندگی‌اش زمانی بود که چند کلمه‌ای با دختر جوان آمریکایی در استاتن آیلند رد و بدل کرد. آنان از اپرا، بی‌ربط بودن ازدواج و شعر آسمان شب سخن گفتند، سپس با دست‌دادنی آرام از هم جدا شدند.
کافو، حس‌گرای بزرگ، می‌نویسد: «از این اندیشه که دیگر تا زمانی که زنده‌ام هرگز چنین اتفاق زیبایی برایم نخواهد افتاد، به‌گونه‌ای عجیب احساس افتضاحی کردم.» این تجربه‌ای از رابو بود؛ خالص و به‌دور از شور و شوق جسمانی شدیدی که همه‌ی روابط دیگر او را آغشته کرده بود.

 

 

رقص گیشا در مراسم آیینی شینتو
رقص گیشا در مراسم آیینی شینتو

 

 

 


به زبان ژاپنی، گفتنِ «دوستت دارم» هنوز هم ناخوشایند است؛ تا حدی از آن‌رو که ژاپنی‌ها نیز مانند بریتانیایی‌های به‌همان اندازه کم‌حرف، چنین احساساتی را با واژه‌ها بیان نمی‌کنند. رایج‌ترین عبارت «سوکی دسو» است که به‌معنای تحت‌اللفظی تنها «من تو را دوست دارم» است — هرچند، همچون همیشه در ژاپن، معنا بیشتر از راه لحن و احساس درونی منتقل می‌شود تا از راه خود واژه‌ها. عبارت «عاشق شدن» با ترجمه‌ی مستقیم و نسبتاً ناشیانه از واژه‌های انگلیسی ارائه شده است. زیر عنوان «عشق»، فرهنگ‌لغت مکالمه‌ی انگلیسی‌ـ‌ژاپنی که به‌تازگی در سال ۱۹۶۹ منتشر شده بود، اظهار می‌دارد: «ازدواج در ژاپن عموماً از سوی والدین تنظیم می‌شود و به‌ندرت نتیجه‌ی عشق متقابل است. از این‌رو زبان ژاپنی در ابراز محبت فقیر است و آن واژه‌هایی که وجود دارند، معنایی ناپسند تلقی می‌شوند.»


به‌همین‌سان، رایج‌ترین واژه برای بوسه، «کیسو» پذیرفته شده است؛ امری که برای جامعه‌ای که بوسیدن تا همین اواخر فعالیتی خصوصی و وابسته به عشق شهوانیِ تکان‌دهنده تلقی می‌شد، شگفت‌آور نیست. حتی در تابلوهای چوبی که دنیای شناور زنان و گیشا را به تصویر می‌کشند، بوسیدن تقریباً هرگز نشان داده نمی‌شود. از این گذشته، فشردن دهان بر چهره‌ای پوشیده از رنگ سفید با آرایشی غلیظ چندان دلربا نبود. در واقع لمس شهوانی لب‌ها یکی از درونی‌ترین رفتارها در زرادخانه‌ی فنون جنسی گیشاها بود.


مدت‌ها پیش از ابداع واژه‌ی کیسو، در سال ۱۸۷۸، جونیچیرو اودا — یکی از نخستین مترجمان ادبیات انگلیسی به ژاپنی — با عبارت عجیب‌وغریب «من باید خوب بخوابم اگر بتوانم بوسه‌ای از آن لب‌های مرجانی بگیرم» در کتابی روبه‌رو شد. این عبارت برای ژاپنی‌های آن روزگار عملاً نامفهوم و یکسره پورنوگرافیک بود. او با نبوغی بسیار آن را چنین برگرداند: «اگر می‌توانستم لیسی از لب‌های قرمزت بگیرم.» خوانندگانش احتمالاً هم مفهوم و هم واژه‌های آن را یکسره خنده‌دار می‌یافتند.


بوسیدن، در واقع، بخشی از تعامل عادی انسانی نبود. چنان ناپسند تلقی می‌شد که هنگامی که پیشنهادی برای نمایش مجسمه‌ی آگوست رودن به نام «بوسه» در توکیو در دهه‌ی ۱۹۳۰ مطرح شد، خشم عمومی برخاست. پلیس آن را ممنوع کرد. پیشنهادی وجود داشت که مجسمه را با سرهایی پیچیده در پارچه نمایش دهند تا کسی آن بوسه‌ی توهین‌آمیز را نبیند. بدن برهنه مشکلی نداشت. سرانجام رودن تا پس از جنگ جهانی دوم به نمایش درنیامد؛ همان زمانی که نخستین بوسه بر پرده‌ی سینما در فیلمی ژاپنی رخ داد. 

 

 

بوسه‌ی مشهور توشیرو میفونه در فیلم «راشومون»
بوسه‌ی مشهور توشیرو میفونه در فیلم «راشومون»

 

 

 


دل باختن به یک گیشا

 


پوست برفی‌ام را شستم
در رودخانه‌ی پاک تاماگاوا.
آشوب ما به‌تدریج آرام می‌گیرد،
و او موهایم را می‌بافد.
من او را به‌یاد نمی‌آورم،
با این‌همه ابداً فراموشش نمی‌کنم.
منتظر بهار خواهم ماند.


— ترانه‌ی گیشا 

 

همان‌گونه که هیدئو، متصدی جوان موزه‌ی هنر مدرن توکیو، دریافت، دل باختن به گیشا بازی با آتش بود. چند سال پیش در میخانه‌ای در محله‌ای شلوغ، شیک و جوان‌پسند توکیو بود که با زن جوان جادویی آشنا شد. او بیست‌وسه‌ساله بود و دیگری هنوز به سی‌سالگی نرسیده بود. لباس‌هایی نسبتاً شیک، بسیار روشن، بسیار تنگ و بسیار آشکار بر تن داشت. در آغاز او را روسپی یا دختری بدپنداشت. اما چهره‌اش او را مجذوب ساخت. برای مرد جوانِ درس‌خوان و آرام، او چشم‌اندازی از جهانی دیگر بود. تنها پس از آنکه عاشق یکدیگر شدند، او فاش کرد که واقعاً از دنیای دیگری است: او گیشا بود.
او همواره رؤیای گیشا بودن را در سر می‌پروراند. به زیبایی و روشنی زندگی گیشا جذب شده بود. اما هرگز پیش از این تصور نمی‌کرد که چنین چیزی ممکن باشد. برای پیوستن به خانه‌ی گیشا، شرکت در کلاس‌ها و خرید شمار لازم کیمونو، هزینه‌ای هنگفت لازم بود؛ بسی بیشتر از آنچه دختری چون او می‌توانست بپردازد. اما قماربازی پول داشت و مهم‌تر از آن، ارتباطات درست. او را برای دیدار با صاحب یکی از خانه‌های گیشا در یکی از پنج شهر گل توکیو برد و او پذیرفته شد. پس از آن با او زندگی کرد و به‌عنوان عضوی از خانه‌ی گیشا کار نمود.
سپس با هیدئو آشنا شد. در مقایسه با مشتریانی که در خانه‌های چای از آنان پذیرایی می‌کرد، او پسری بود، نه چندان بزرگ‌تر از خود او. پوستی صاف و عینکی داشت، جدی بود و بخشی از دنیایی تازه‌تر، پاکیزه‌تر و واقعی‌تر از آنچه تا آن‌زمان دیده بود. او با جدیت درباره‌ی هنر، زیبایی‌شناسی، موسیقی و معنای زندگی سخن می‌گفت. هرچه می‌گفت صادقانه بود. او مانند مشتریان معاشقه نمی‌کرد و بازی درنمی‌آورد.
و پول نداشت. تنها خودش را برای عرضه داشت. حتی نمی‌توانست او را برای قرار ملاقات بیرون ببرد، چه رسد به آنکه از او حمایت کند یا کیمونوهای گران‌قیمتش را بخرد. در موارد نادری که برای صرف غذا بیرون می‌رفتند، او پول می‌پرداخت. برای نخستین‌بار در زندگی‌اش، اینجا مردی بود که می‌توانست او را به‌خاطر خودش دوست بدارد، نه به‌خاطر آنچه می‌توانست از او بستاند.
رابطه‌ی عاشقانه‌ی آنان می‌بایست پنهان بماند. او نباید با کسی که مشتری نیست وقت می‌گذراند، چه رسد به آنکه با او بخوابد. او همان چیزی را که دیگر مردان برایش پول می‌پرداختند — اگر اصلاً بدان دست می‌یافتند — رایگان دریافت می‌کرد. 

 

 

گیشا زیر درخت ساکورا
گیشا زیر درخت ساکورا

 

 


مرد جوان با اندوه گفت: «او بسیار درخشان و سرشار از شادی بود. واقعاً به من احساس زنده بودن می‌داد. هنگامی که او را می‌دیدم احساس ضعف می‌کردم. می‌آمد و ما برای نوشیدن بیرون می‌رفتیم. انگار خورشید بیرون آمده بود.»
سپس، یک سال پس از آشنایی با هیدئو، یکی از مشتریانی که او را در مهمانی‌های خانه‌ی چای دیده بود، با او آشنا شد. پس از طی مراحل درست، به صاحب خانه‌ی چای نزدیک شد و گفت که دوست دارد «دانا»ی او شود؛ واژه‌ای که در دنیای گیشا به‌معنای حامی و دوستدار است، تقریباً همچون شوهر. او رئیس شرکتی بزرگ بود؛ یکی از نیرومندترین و ثروتمندترین بازرگانان ژاپن. تبدیل شدن به معشوقه‌ی مردی چون او فرصتی بود که یک‌بار در زندگی پیش می‌آمد.
هیدئو از همه‌ی این‌ها بی‌خبر بود. او درباره‌ی آن با او سخن نگفت. سپس یک روز یکشنبه او را به ویلای روستایی رئیس دعوت کردند. او نمی‌توانست تصمیم بگیرد چه کند. اگر می‌رفت، هیدئو بی‌درنگ درمی‌یافت که چیزی در راه است. اگر نمی‌رفت، شاید دیگر هرگز چنین فرصتی رخ نمی‌داد. اما او دختری از زاغه‌های اوزاکا بود. به‌سختی آموخته بود که تنها چیز مهم در زندگی، بقاست.
آخر هفته به هیدئو گفت که تنها برای یک روز به ویلای مشتری می‌رود.
هیدئو گفت: «که این‌طور. پس راهش همین است.» یکشنبه‌ی بعد و یکشنبه‌ی پس از آن نیز به ویلای رئیس رفت. سرانجام پیشنهاد او را برای تبدیل شدن به دانایش پذیرفت. امتناع از آن بیش از حد خوب بود.
هیدئو با تأسف گفت: «من برای او بسیار فقیر بودم. البته پس از رفتن او عذاب کشیدم. غیرقابل‌تحمل بود. اما افتخار می‌کنم که با او رابطه داشته‌ام. پشیمان نیستم. این بهترین اتفاقی بود که برایم افتاد. آن سال شادترین سال زندگی‌ام بود.» 

 

 

گیشا در خیابان‌های کیوتو
گیشا در خیابان‌های کیوتو

 

 

 

 

دو چهره از زنانگی

 


اکنون، به‌عنوان قاعده‌ای کلی، آنجا که عشق پرشور موضوع ادبیات ژاپنی است، این عشق نیست که به برقراری روابط خانوادگی می‌انجامد. این کاملاً نوع دیگری از عشق است — نوعی عشق که شرقیان اصلاً قدر آن را نمی‌دانند — مایو یا شیفتگی شورآمیزی که صرفاً از جاذبه‌ی جسمانی الهام گرفته است. و قهرمانان آن، دختران خانواده‌های باصفا نیستند، بلکه بیشتر «هتارا» یا دختران رقصنده‌ی حرفه‌ای‌اند.
راهنمای عملی‌ای برای انجام تجارت در ژاپن که به‌تازگی در سال ۱۹۸۷ منتشر شده بود، به مدیران غربی که به مهمانی گیشا دعوت شده‌اند، اندرزهایی می‌دهد. میزبان ژاپنی طبیعتاً از روی ادب، همسرش را نیز دعوت می‌کند، اگر با او همراه باشد.
به‌توصیه‌ی نویسنده، پاسخ مناسب این است که مطمئن شوید همسرتان نامزد دیگری دارد. برای او بلیط کابوکی یا باله بخرید، سپس «به مخاطب ژاپنی خود بگویید که همسرتان چقدر متأسف است که نمی‌تواند دعوت مهربانانه‌ی او را بپذیرد. او عذر شما را با مهربانی و با آهی پنهان می‌پذیرد!» او به همسر نگران غربی اطمینان می‌دهد که هیچ چیز ناخوشایندی در مهمانی گیشا رخ نمی‌دهد. «شما شوهرتان را به لانه‌ی گناه نمی‌فرستید.»

 

 

کیمونوهای رنگارنگ و زیبای گیشا
کیمونوهای رنگارنگ و زیبای گیشا

 

 

 


تا زمانی که ۱۵۰ سال پیش غربی‌ها در ژاپن پدیدار شدند، جامعه‌ی ژاپن به‌گونه‌ای عمل می‌کرد که برای اعضای خود کاملاً منطقی و یکسره رضایت‌بخش می‌نمود، اما از دیدگاه آنگلوساکسون به‌طرزی تصورناپذیر بیگانه بود — هرچند مردمان مدیترانه شاید با دشواری کمتری با آن کنار می‌آمدند. ازدواج، عشق، سکس و روابط، همگی به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت از غرب تصور می‌شد.
در آغاز، با توجه به قدرت برتر غرب، ژاپنی‌ها کوشیدند چنان بنمایند که کارها را به‌شیوه‌ی غربی انجام می‌دهند. اما تنها پس از اشغال، هنگامی که آمریکایی‌ها تلاشی رادیکال برای تحمیل شیوه‌های غربی به ژاپن کردند، هرگونه تغییر واقعی آغاز شد. بیشتر مردانی که به خانه‌های گیشا می‌رفتند، پیش از جنگ جهانی دوم جوان بودند و با فرضیات و نگرش‌های پیش از جنگ پرورش یافته بودند. و حتی مردانی چون کوروتا و دوستش که پس از پایان جنگ زاده شده بودند، هنوز تا حد زیادی بر پایه‌ی الگوهای کهن زندگی می‌کردند.
همسران ژاپنی همواره به‌شوخی می‌گفتند که هنگامی که شوهرانشان عصر از سر کار به خانه بازمی‌گردند، به‌جای یک «سلام، عزیزم» شیرین و بوسه‌ای دراز، همچون فیلم‌های آمریکایی، «چای!» فریاد می‌زنند. و پس از اندک زمانی «حمام!». چنین نبود که همسران مشتاق ابراز محبت صمیمانه باشند. شوخی، تضاد میان دو سبک رفتاری کاملاً متفاوت را نشان می‌داد.
یک‌بار، هنگامی که تازه وارد ژاپن شده بودم و درباره‌ی چنین چیزهایی ساده‌لوح، از مرد ژاپنی آشنایی که مدرس دانشگاهی بسیار معتبر بود پرسیدم چگونه به ژاپنی بگویم «عزیزم».
«منظورت چیست؟» او پرسید.
«خب، وقتی همسرت را صدا می‌زنی، چه می‌گویی؟»
او به من پوزخند زد، سپس فریاد زد: «اوه!» همچون گروهبانی در میدان سان.
چند سال بعد درآمدم را با آموزش زبان انگلیسی به کلاسی از بازرگانان در توکیو تکمیل می‌کردم. شبی در حالی که مغزم به‌دنبال چیزی برای بحث می‌گشت، از آنان خواستم ویژگی‌های دوست‌دختر ایده‌آل را فهرست کنند. پیش‌بینی‌پذیر بود که «زیبایی» در صدر فهرست قرار گیرد و پس از آن «هوش»، «حس شوخ‌طبعی» و مانند آن. سپس به سراغ همسر ایده‌آل رفتیم. من انتظار فهرستی مشابه داشتم، اما در کمال شگفتی، این فهرست یکسره متفاوت بود. «تن سالم» در صدر قرار گرفت و پس از آن «فرزندآوری خوب»، «رفتار خوب با کودکان» و «خانه‌داری خوب». «زیبا»، «هوشمند» و «حس شوخ‌طبعی» درست در پایین صفحه جای داشتند. 

 

گیشا در دوره‌ی میجی
گیشا در دوره‌ی میجی

 

 

 

برای کسب اطلاعات بیشتر در رابطه با گیشا، پیشنهاد می‌کنیم ویدیوی زیر را مشاهده کنید: 

 

 

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش

سبد خرید